تبلیغات
گلهای کریستالی
دوستان عزیز سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه . شاد و خوشحال باشید.
توی این وبلاگ من عکس و آموزش گلهای کریستالی که خودم درست کردم میذارم امیدوارم خوشتون بیاد و مورد استفادتون قرار بگیره. البته غیر از گلهای کریستالی مطالب دیگه هم میذارم اما بیشتر روی گلهای کریستالی تاکید دارم.
چون مشغله کاریم زیاد هستش وقت نمیشه عکس هر گلی رو که میذارم آموزش بدم. اگه از گلی خوشتون اومد و خواستین آموزش بذارم بهم بگین که در اولین فرصت اینکارو کنم. من خودم مغازه مهره های کریستالی دارم و برای مشتریام نمونه کار درست میکنم اگه گل خاصی مد نظرتون هست بگین که در صورت امکان عکسشو یا آموزشش رو براتون بذارم.
شاد و پیروز باشید.

اگر مایل به تبادل لینک هستید ابتدا وبلاگ ما رو با نام "گلهای کریستالی" لینک کنید بعد توی قسمت پیوند ها لینکتون رو اضافه کنید.
فقط در صورتی لینک تایید میشه که ما رو لینک کرده باشید

لطفا با نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتتون ما رو در بهتر شدن وبلاگ یاری کنید.


استفاده از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع امکان پذیراست








سلام دوستان پنجشنبه و جمعه مورخ 17 و 18 اسفند به مناسبت روز مادر تمامی اجناس بیست هزار تومن به بالا با 10 درصد تخفیف میخورن این تخفیف تا جمعه ساعت 12 شب اعتبار داره پس کسانی که میخوان از این تخفیف برخوردار باشن عجله کنن
 وارد کانال یا وبلاگ فروشگاه بشید و خریدتون رو انجام بدید 
ارسال با پست و تیپاکس به سراسر کشور
لینک کانال :

لینک وبلاگ : http://poshakliliyan.mihanblog.com


میخوای واسه عید لباسای شیک و خاص رو با کمترین قیمت بخری؟؟؟

پس یه سر به این کانال بزن        

@poshak_liliyan

فروش آنلاین شیکترین و خاص ترین پوشاک بچه گانه و زنانه با ارزانترین قیمت همراه با تخفیف های فصلی

با کمترین هزینه شیک بپوشید
ارسال به سراسر کشور

@poshak_liliyan


تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : raziye | نظرات

یادمان باشه همیشه 

یه ذره حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود"،

یه کم کنجکاوی پشت " همین طوری پرسیدم"،

قدری احساسات پشت " به من چه اصلا"،

مقداری خرد پشت " چه بدونم"

و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست
!!!




طبقه بندی: مطالب جالب و آموزنده،
برچسب ها: یادمان باشه همیشه، یادمان باشه، مطالب جالب و آموزنده، گلهای کریستالی، www.anesherli.ir،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 10:15 ب.ظ | نویسنده : raziye | نظرات

وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که این را به دست آورده ای...دالایی لاما

زمانی که پول حاکم باشد، عدالت و آزادی وجود نخواهد داشت....آلبر کامو

هیچ انسانی کامل نیست ، اما آدمهایی که خیال می کنند کامل هستند هرگز به درد کار تیمی نمی خورند...جان ماکسول

رقابت تا زمانی پسندیده است که کار به حسادت نکشد...رنه دکارت

  آنکس که جرات مبارزه در زندگی را ندارد ، بالاجبار طناب دار را به گردن می اندازد...مثل چینی

اگر قرار است  انسان روزی تعادل روحی خود را،از دست بدهد و بشکند بهتر آن است که در جوانی باشد چرا که  بعد از آن  محکمتر وقدرتمند تر زندگی خواهیم کرد... آرید هالاند

گمان مبر كه دیگران تو را به آرمانت خواهند رساند...ارد بزرگ

آرزو چو سراب است ، بیننده را فریب داده و امیدوار را مایوس می کند.امام علی (ع)

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد...گوته

آتش را نمی توان با آتش خاموش كرد..مثل یونانی

بخیل برای ثروت خود نگهبان است و برای ارث انباردار...بزرگ مهر

اگر ما دیگران را در سختیها و گرفتاریها دلداری دهیم، خود نیز آرام می شویم...آبراهام لینكلن

 

 




طبقه بندی: سخنان بزرگان،
برچسب ها: چند سخن از بزرگان، سخن بزرگان، جملات عبرت آموز از بزرگان، www.anesherli.ir،

تاریخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
این گل شقایق هست که با کریستال درست کردم امیدوارم خوشتون بیاد


http://anesherlii.persiangig.com/image/2.jpg



طبقه بندی: نمونه کارهای خودم، گلهای کریستالی،
برچسب ها: کارهای دستی، گلهای کریستالی، گل کریستالی، کریستال، گل، گل شقایق، گل شقایق کریستالی،

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 09:15 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 09:08 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات


اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می رفته كه پلیس با دوربینش شكارش می كنه و ماشینشو متوقف می كنه. پلیسه میاد كنار ماشینو میگه: گواهینامه و كارت ماشینو بدین.

اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. كارتا ایناشم پیشی من نیست. من صَحَبی ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب.. حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتین.

پلیسه كه حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرمانده اش و عین قضیه رو تعریف می كنه و درخواست كمك می كنه. فرمانده اش هم میگه تو كاری نكن من خودم دارم میام.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل میرسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟ اصفهانیه گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: كارت ماشین؟ اصفهانیه كارت ماشین كه به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: در صندوق عقبو باز كن.. اصفهانیه درو باز میكنه و فرمانده میبینه كه صندوق هم خالیه.

فرمانده كه حسابی گیج شده بوده، به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟

اصفهانیه میگه: چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخاد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟ 




طبقه بندی: مطالب خنده دار،
برچسب ها: اصفهانی و سرعت زیاد، اصفهانی، جوک، مطالب خنده دار،

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 08:44 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . .



طبقه بندی: مطالب جالب و آموزنده، زن،
برچسب ها: زن، داستان خلقت زن، داستان خلقت، خلقت زن، خدا، فرشته،

تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت          نه همین لباس زیباست نشان آدمیت



ده دانشگاه برتر جهان که بیشترین درآمد را نصیب فارغ التحصیلان می کنند




طبقه بندی: مطالب جالب و آموزنده،
برچسب ها: یک داستان واقعی، داستان، داستان کوتاه، مطالب آموزنده، دانشگاه استنفورد،

تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : raziye | نظرات

حوالی سال 1230 ه.ش:
مرد: دختره‌ خیر ندیده! تا نكشمت راحت نمیشم!
زن: آقا ، حالا یه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا یه بار بلند خندیده!
مرد: بلند خندیده؟! اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه كه درست تربیتش نكردی. نخیر نمیشه. باید بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا خدا سایه شما رو هیچوقت از سر ما كم نكنه.
نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها! شكر خورد. دیگه از این شكرها نمی‌خوره. قول میده!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بكشین! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.
یك قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! دختره چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو؟!
زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنین. خدای نكرده سكته می‌كنین! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.
حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه كه: بله؟! میخواد بره سر كار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟!
زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! خدا تو رو برای ما حفظ كنه.
همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با این مانتو آستین كوتاه و شلوارك (شلوار برمودا) بری بیرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان دیگه همه همینطورین!
مرد: من اینطوری نیستم! دختر ، لااقل یه كم اون شلوارو پایین‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!

سیر مرد سالاری از عهد بوق تا اب

حوالی سال 1230 ه.ش:
مرد: دختره‌ خیر ندیده! تا نكشمت راحت نمیشم!
زن: آقا ، حالا یه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا یه بار بلند خندیده!
مرد: بلند خندیده؟! اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه كه درست تربیتش نكردی. نخیر نمیشه. باید بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا خدا سایه شما رو هیچوقت از سر ما كم نكنه.
نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها! شكر خورد. دیگه از این شكرها نمی‌خوره. قول میده!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بكشین! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.
یك قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! دختره چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو؟!
زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنین. خدای نكرده سكته می‌كنین! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.
حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه كه: بله؟! میخواد بره سر كار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟!
زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! خدا تو رو برای ما حفظ كنه.
همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با این مانتو آستین كوتاه و شلوارك (شلوار برمودا) بری بیرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان دیگه همه همینطورین!
مرد: من اینطوری نیستم! دختر ، لااقل یه كم اون شلوارو پایین‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی




طبقه بندی: مطالب خنده دار،

تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : raziye | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 :: ... 5 6 7 8 9